شعری هست از رابرت فراست که خیلی دوستش دارم. آنچه می خوانید ترجمه ایست از همان شعر.
ترجمه را -با تمام کم و کاستی هایش - به دوستانی تقدیم می کنم که دوستیشان را دوست دارم و امیدوارم هیچ دستی -هرگز - میانمان دیواری نسازد. مهدی، حامد، یلدا و سامان.
با سپاس از مهدی جبرکش و دکتر سلامی عزیز که اولین خواننده های آن بودند.
دیوار سازی
یه چیزی هست که آدمیزاد دل خوشی از دیوار نداره
انگاری زمین یخ زده زیرش باد می کنه
تخته سنگا رو هم سوار می شن و رو سر خورشید خراب می شن
فاصله میسازه
فاصله ای که میشد به جاش دونفر شونه به شونه ی هم راه برن
حالا شکارچیا حسابشون جداست
هر جا برن سنگ رو سنگ بند نمی شه
تا خرگوشا رو از تو کمین بکشن بیرون
تا سگای واق واقو خوششون بیاد
باید پشتتون راه افتاد و از نو ساخت
اما حرف من سرِ فاصله هاست
هیچ کس تا حالا ندیده یا نشنیده کسی راست و ریسشون کنه
حتی تو بهار، تو فصل ساختن، اون فاصله ها هستن
به همسایه م گفتم بریم اون ور تپه ها
روزی که همو دیدیم راه افتادیم تو یه خط و جلو رفتیم
یه بار دیگه بین خودمون دیوار ساختیم
همین طور که جلو می ریم حواسمون به دیواره هم هست
به همه ی اون تخته سنگایی که رو هم بند شدن
بعضیاشون لق می خورن
بعضیا هم عین توپ گردن
باید یه وردی بخونیم تا سرجاشون بمونن:
"تا وقتی ما پشتمون به همه سر جات بمون!"
بابت سوار کردن این سنگا رو هم انگشتامون زبر و زخم شده ن
خب، اینم یه جور بازیه
هر کی یه طرف، شاید کمی جدی تر
ولی موضوع اینه که ما نیازی به دیوار نداریم
دور و برِ اون پر از کاج و صنوبره و من یه باغ سیب دارم
درختای سیب من که راه نمی افتن برن
نمی رن کاجایی که افتادن زیر درختا رو بخورن
اینو بهش گفتم
اون فقط می گه
«همسایه از پشت پرچینه که خوبه»
بهار، شیطنتم گل می کنه
می گم شاید بتونم سرِ عقل بیارمش
خب چرا از پشت پرچین؟ اصلا هم اینطور نیست
اگه گاو داشتیم یه چیزی
ما که گاو نداریم
قبل از اینکه دیوار رو بسازیم می خوام اینو بدونم
مگه اینور و اونور دیوار چه خبره؟
یا جلو کی باید از خودم دفاع کنم با این دیوار؟
یه چیزی هست که آدمیزاد دل خوشی از دیوار نداره
چیزی که می خواد دیوار رو خرابش کنه
اون می گه جن میاد
من که اینطور فکر نمی کنم
یعنی بهتره بهش فکر نکنم
اون واسه خودش میگه
دارم می بینمش
یه سنگ میاره و رو یه سنگ دیگه محکم سوارش می کنه
دستاش مسلّحه
مثل وحشی های عصر حجر
انگاری داره تو تاریکی راه می ره
نه میون درختا، سایه ی درختا هست فقط
اون از حرف پدرش کوتاه نمیاد
خوش داره مثل اون فکر کنه
دوباره می گه
«همسایگی از پشت پرچینه که خوبه»
Mending Wall by Robert Frost
Something there is that doesn't love a wall,
That sends the frozen-ground-swell under it,
And spills the upper boulders in the sun;
And makes gaps even two can pass abreast.
The work of hunters is another thing:
I have come after them and made repair
Where they have left not one stone on a stone,
But they would have the
To please the yelping dogs. The gaps I mean,
No one has seen them made or heard them made,
But at spring mending-time we
I let my neighbor know beyond the hill;
And on a day we meet to walk the
And set the wall between us once again.
We keep the wall between us as we go.
To each the boulders that have fallen to each.
And some are loaves and some so nearly balls
We have to use a spell to make them
'Stay where you are until our backs are turned!'
We wear our fingers rough with handling them.
Oh, just another kind of outdoor
One on a side. It comes to little more:
There where it is we do not need the wall:
He is all pine and I am apple orchard.
My
And eat the cones under his pines, I tell him.
He only says, 'Good fences make good neighbors.'
Spring is the mischief in me, and I wonder
If I could put a notion in his head:
'Why do they make good neighbors? Isn't it
Where there are cows? But here there are no cows.
Before I built a wall I'd ask to know
What I was walling in or walling out,
And to whom I was like to give offense.
Something there is that doesn't love a wall,
That wants it down.' I could say 'Elves' to him,
But it's not elves exactly, and I'd rather
He said it for himself. I see him there
Bringing a stone grasped firmly by the top
In each hand, like an old-stone savage armed.
He moves in darkness as it seems to me,
Not of woods only and the shade of trees.
He will not go behind his father's saying,
And he likes having thought of it so well
He says again, 'Good fences make good neighbors.'
Robert Lee Frost (March 26, 1874 – January 29, 1963)
نوشته شده توسط بهاره در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت
سلام!
می دونم زودتر از اینا باید می اومدم ولی خب نشد! می دونم رسم ادب بود که دست کم جواب مهربونیتون رو بدم ولی خب نشد! به هر حال اومدم به بهونه ی بهار و باران... و با ترجمه ی شعر کوتاهی از ویلیام بلیک. منتظر نقدتون هستم.
عشقت را
هرگز
بر زبان میاور
عشق
بازگو شدن نخواهد
چرا که چون نسیمی می وزد
آرام، نا دیدنی
من عشقم را بر زبان آوردم
بر زبان آوردم
تمامیِ دلبستگی ام را بر زبان آوردم؛
لرزان
سرد
با هراسی سترگ
آه ... ترکم کرد
مرا که تنها گذاشت
به چشم بر هم زدنی
رهگذاری سر رسید
به او پیوست
آرام، نا دیدنی
امّا بی انکار
..................................................
Never Seek to Tell thy Love
by William Blake
William Blake
Never seek to tell thy love
Love that never told can be;
For the gentle wind does move
Silently, invisibly.
I told my love, I told my love,
I told her all my heart,
Trembling, cold, in ghastly fears—
Ah, she doth depart.
Soon as she was gone from me
A traveller came by
Silently, invisibly—
O, was no deny.
نوشته شده توسط بهاره در جمعه دوازدهم فروردین 1390 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت
نوشته ی زیر ترجمه ی یکی از ترانه های Frank Sinatra است. حس خیلی خوبی به من داد درروزهایی که به یادم می آورند ۲۵ سالگی ام دارد تمام می شود و هنوز هم که هنوز است لجبازم و راه راهِ خودم است!
همینه دیگه
این آخرشه
این که جلومه
پرده ی آخره
ببین رفیق
راستشو بخوای
برات میگم روزگارمو
که بهش ایمان دارم
زندگیمو پُر زندگی کردم
هر پیچ و خمشو رفتم
و از همه ی اینا مهم تر
مهم تر از همه چی
راه خودمو رفتم
نه اینکه گاف ندادم
دادم
اما خب
نمی ارزه آدم بهش فکر کنه
کارایی رو کردم
که باید می کردم
دِلو زدم به دریا
بی گرفت و گیر
تو تمام راه
واسه هر قدمش
واسه هر دوره ش
حساب کتاب داشتم
و از همه ی اینا مهم تر
مهم تر از همه چی
راه خودمو رفتم
آره خب
مطمئنم که می دونی
وقتایی هم بوده که
لقمه ی گنده تر از دهنم برداشتم
با همه ی اینا
اگرم شک داشتم
بازم لقمه گندهه رو پس نزدم
خوردم و بالا آوردم
عاشق شدم
خندیدم
گریه کردم
یه چیزایی به دست آوردم
بعضی وقتا هم از دست دادم
و حالا که دیگه چشمه ی اشکم خشک شده
همهشون واسم جالبن
به این فکر می کنم
که با همهشون حال کردم
و بذار بگم
بی خجالت
ابدا
ابدا
خجالت مجالت سرم نمی شه
من راه خودمو رفتم
مگه آدم چیه؟
چی داره مگه؟
اگه خودش نباشه
هیچی نیست
حرفی رو باید بزنه
که احساسش کرده
نه اینکه بلغور کنه
حرفای خاک بر سریِ بقیه رو
آمارش معلومه:
من
همه رو به جون خریدم و
راه خودمو رفتم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. لینک متن اصلی ترانه
http://www.lyricsfreak.com/f/frank+sinatra/my+way_20056378.html
نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
درست است که مدتی نبودم و باید دست پر می آمدم. اما هر چه کردم دست و دلم به ترجمه نرفت. این روزها این شعر شاملوی بزرگ لحظه ای تنهایم نمی گذارد. تقدیم به شما و همه ی آن ها که "عاشق ترین زنده گان بوده اند..."
خدا کند سالی که می آید سال اشک نباشد.
سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامتهاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.
|
سال ِ پست |
| |
|
|
سال ِ درد |
|
|
|
سال ِ عزا | |
سال ِ اشک ِ پوري
سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ کبيسه...
۲
زندهگي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست
چرا که ياران ِ گمشده آزادند
آزاد و پاک...
۳
من عشقام را در سال ِ بد يافتم
که ميگويد «ماءيوس نباش»؟ ــ
من اميدم را در ياءس يافتم
مهتابام را در شب
عشقام را در سال ِ بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر ميشدم
گُر گرفتم.
زندهگي با من کينه داشت
من به زندهگي لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندهگي، سياهي نيست
چرا که خاک، خوب است.
□
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
و سال ِ بد دررسيد:
سال ِ اشک ِ پوري، سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ تاريکي.
و من ستارهام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شکوفه کردم.
تو خوبي
و اين همهي ِ اعترافهاست.
من راست گفتهام و گريستهام
و اين بار راست ميگويم تا بخندم
زيرا آخرين اشک ِ من نخستين لبخندم بود.
۴
تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همهي ِ حرفهايام شعر شد
سبک شد.
عقدههايام شعر شد همهي ِ سنگينيها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمهاش را خواند مرغ نغمهاش را خواند آب نغمهاش را
خواند
به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبيها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبيها نگاه کردم
چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگترين ِ اقرارهاست. ــ
من به اقرارهايام نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم.
۵
دلام ميخواهد خوب باشم
دلام ميخواهد تو باشم و براي ِ همين راست ميگويم
نگاه کن:
با من بمان!
نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت
امروز روز تولد کسی است که در هر لحظه ی حضورش عاشقانه ها متولد می شوند. کسی که این روزها همه ی ویژگی های خوب آدمهای خوب را در وجودش می بینم؛ صبر، استقامت، شجاعت، جسارت، و صداقت. مردی با قلبی بزرگ و روحی بزرگ تر؛ مردی که بسیار از او آموخته ام؛ محمد رحمانیان.
این شعر را به بهانه ی زادروزش ترجمه کرده ام. شعر را خیلی دوست دارم و سعی کردم خوب ترجمه اش کنم!
My heart leaps up
My heart leaps up when I behold
A rainbow in the sky:
So was it when my life began;
So is it now I am a man
So be it when I shall grow old,
Or let me die!
The child is father of man;
And I could wish my days to be
Bound each to each by natural piety
William Wordsworth
April 7, 1770 - April 23, 1850
قلبم
در سینه تندتر می تپد
وقتی رنگین کمانی را
در آسمان
به تماشا می نشینم
زندگی را که آغاز کردم
همین گونه بود
امروز که مردی شده ام
همین گونه است
پیر هم که شوم
همین گونه خواهد بود
و بگذار بمیرم
اگر جز این است
کودک پدر انسان است
و آرزو می کنم
روزهایم
یک به یک
با قداست طبیعت
عجین شود
نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 8:2 موضوع | لینک ثابت
ای روزگار!
او نمی تواند بمیرد
ای خورشید!
مادام که عادلانه می تابی
در آسمانی این چنین شگرف
و این چنین آرام افول می کنی
او نمی تواند ترکت کند
مادام که باد با طراوت از جانب غرب میوزد
و بر پیشانی جوانیاش
نور شادمانی تو می تابد
برخیز مَرد!
برخیز
پرتو غروبی طلایی
بر دریاچه ی گرم و روشن سوسو می زند
و تو را از خوابی خوش بیدار میکند
در کنار تو
روی زانوانم
عزیزترینم
دعا می کنم
که کاش در عبورت از دریای جاودانگی
ساعتی درنگ می کردی
صدای خروش خیزابهای عظیمش را شنیدم
دیدم که در بلندی به کف بدل می شوند
اما هیچ منظری از کرانه های دور دست
چشمان نگرانم را آرامش نبخشید
آنچه را تحمیل می کنند باور مکن
از بهشتی که آن دورها محصور کرده اند
برگرد
از آن موجهای پر جوش و خروش
به سرزمین مادریات برگرد
این مرگ نیست
درد است
که در سینه ات به کشمکش است
نه! جان بگیر
برخیز مَرد!
دوباره برخیز
نمیگذارم بیارامی
نگاهی طولانی
آن زخم سرزنشم می کند
برای اندوهی که تاب تحملش نیست
نمای صامتی از رنج
مرا وا میدارد
تا نیایش بیفرجام را از سر گیرم:
در نگاهی ناگهان
سنگینی این شوریدگی
میگذرد و دور میشود
دیگر نشانی از سوگواری نیست
که روحم را در آن روز هراسانگیز
به شورش وادارد
خورشید مطبوع
رنگ پریده
غروب میکند
غرق میشود
تا گرگ و میش نسیم را آرامش بخشد
شبنمهای تابستانی به نرمی فرو میچکند
و دره
جنگلزار
و درختان ساکت را
نمناک میکند
بعد چشمانش
خسته شد
و زیر خوابی همیشگی سنگینی کرد
و مردمکانش
مغمومتر
ابری
آن چنان که گویی
میباریدند
اما نباریدند
اما عوض نشدند
هرگز تکانی نخوردند
هرگز بسته نشدند
هنوز نگرانند
هنوز دامنهای ندارند
پلکها نمیپِلِکند
و حتی هنوز نمیآرمند
پس می دانم که داشت جان میداد
خمیده بود
با ضعف سرش را بالا گرفت
نفسی نمیکشید
آهی نمیکشید
پس دانستم که مرده است...
شاعر: امیلی برونته
مترجم: بهاره جهاندوست
منبع: سایت ادبی هشتاد
نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت
خانم کارولین الیزابت سارا نورتون 28 مارس 1808 در لندن متولد شد. در سال 1827 با جورج نورتون ازدواج کرد. جورج نورتون در سال 1875 درگذشت. کارولین سه ماه بعد از ازدواج دومش با یک تاریخ نویس در 15 جون 1877 درگذشت. . وی یکی از معروفترین فمینیستها و نویسندههای قرن نوزدهم انگلستان به شمار میرود. وی در زمینهی رمان، شعر و نمایشنامه آثار متعددی از خود بر جای گذاشته است.
I Do Not Love Thee
By Caroline Elizabeth Sarah Norton
دوستت ندارم
نه!
دوستت ندارم
و هنوز
وقتی که نیستی
غمگینم
و رشک می برم
حتی به آسمان آبیِ سرپناهت
که ستارگان خاموشش
شاید تو را ببینند و شادمان شوند
دوستت ندارم
و هنوز
نمیدانم چرا
اگرچه هنوز هم
برای من بهترینی
در تنهاییام آه میکشم
گهگاه
چرا که آنان که دوستشان دارم
هیچکدام
به تو نمیمانند
دوستت ندارم
و هنوز
بیزارم از صداها
از روزی که رفتهای
(اگرچه با من مهربانی میکنند)
که مدام طنینِ صدایی را میشکنند
صدایی از تو
که از کنارم میگذرد
دوستت ندارم
و هنوز
چشمهایت که سخن میگویند
با آن آبیِ عمیق، روشن و معنادارشان
طلوع میکنند
در میان من و بهشتِ نیمهشب
نیستند همسانِ هیچ چشمی که تا به حال دیدهام
میدانم که دوستت ندارم
و هنوز
افسوس
دیگران
به قلب بیریای من
دشوار
تکیه میکنند
و من
هرگاه که به آنان لبخند میزنم
از کنارم میگذرند
چراکه مرا میبینند
که چشم میدوزم
به هرکجا که تو باشی.
نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت
Leonard Norman Cohen ، نویسنده، شاعر، ترانه سرا، خواننده و موسیقی دان، 21 سپتامبر 1934 در کانادا متولد شد. اولین مجموعه اشعارش در سال 1959 و اولین رمانش در سال 1963 به چاپ رسید. موسیقی اش هنوز هم در میان چهار نسل از طرفدارانش شور می آفریند.
Dance Me To The End Of Love یکی از محبوبترین ترانهها و آهنگهای لئونارد است.
ترجمهی این ترانه را تقدیم میکنم به دوست خوبم پدیده، به خاطر مهربانیاش:
با زیباییات برقصان مرا
با نوایی آتشین
در میانهی ترس برقصان مرا
تا امنیت را دریابم
چون شاخهی زیتونی از جای بر کن مرا
و کبوتروار به خانه ام ببر
تا آخر عشق برقصان مرا
آه! بگذار زیباییات را نظاره کنم
آن هنگام که شاهدان رفته اند
بگذار احساست کنم
مادام که در حرکتی
چون سرزمینی کهن
به آرامی نشانم بده
مرزهایت را
که دست و پایم را بستهاند
تا آخر عشق برقصان مرا
تا پیوند برقصان مرا
برقصان و برقصان
پرمهر و دیرپای
برقصان مرا
برقصان
این ما هستیم
من و تو
پوشیده از عشق
این ما هستیم
من وتو
در فراز
تا آخر عشق برقصان مرا
برقصان مرا
تا کودکانی که زاده می شوند
برقصان مرا
در میان پرده هایی
که بوسه هامان نخ نمایشان کرده اند
حالا
پردهای بیاویز
از پناه
اگرچه نخها همه
پاره شدهاند
تا آخر عشق برقصان مرا
با زیبایی ات برقصان مرا
با نوایی آتشین
در میانه ی ترس برقصان مرا
تا امنیت را دریابم
نوازشم کن
با دستان برهنهات
با دستکشهایت حتی
تا آخر عشق آخر برقصان مرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. دوباره قالب را عوض کردم! ![]()
نوشته شده توسط بهاره در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت
تد هیوز در سال ۱۹۳۰ در یورکشایر انگلستان متولد شد. در دهه ی ۱۹۵۰ به دانشگاه کمبریج رفت و همانجا بود که در سال ۱۹۵۶ با سیلویا پلات شاعر آمریکایی آشنا شد و چند وقت بعد هم با او ازدواج کرد. ثمره ی این ازدواج یک دختر و یک پسر بود. با اینکه این زندگی مشترک خوب پیش می رفت بعد از گذشت چند سال تد و سیلویا در سال ۱۹۶۲ از هم جدا شدند. سیلویا در سال ۱۹۶۳ خودکشی کرد. هر چند همه تد را مسٔول مرگ سیلویا می دانستند او بیش از ۳۰ سال سکوت کرد و حرفی از این موضوع نزد. تا اینکه در سال ۱۹۹۸ چند ماه قبل از مرگش مجموعه ای را به چاپ رساند با نام نامه های تولد. مجموعه ی این ۸۸ شعر بهترین و روشنترین پاسخ تد در مقابل سوالهای مربوط به زندگی زناشویی وی و خودکشی همسرش بود.
تد هیوز در ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸ به دلیل ابتلا به سرطان درگذشت.
یکی از اشعار وی با نام The Day He Died را ترجمه کرده ام که تقدیمش می کنم به شما و همه ی هماوران سرزنده ای که خاطره شان بر زمین زنده خواهد ماند.
روزی که او مرد
لطیف ترین روز سال نو بود
اولین درخشش بهاری حقیقی
اولین روز اعتماد خورشید
دیروز بود انگار
دیشب
یخبندانی بی موقع
به سختی همه ی زمستانها
ستارگان
در بستر آسمانی سخت
بلاتکلیف تاب می خوردند
امروز
روز عشاق است
زمین
خشک و برشته
دانه های برف
پیاپی بر آن ضربه می کوبند
خش خش خاشاک به هوا بلند می شود
کبوتران
تند و تیز
صدایشان در هم می آمیزد
تا سوزش سرما را بسوزانند
کلاغها قار قار می کنند
شلخته
و آزادی شان را در هم می شکنند
هماورانی که شاد بودند و سرزنده
حیران و مبهوتند
به زبان دیگری سخن می گویند
با هم رفته بودند
به میدانی هراس آور
و اکنون
بدون او باز گشته بودند
مردمان نیک گمان
با کوله باری از یخ
ایستاده اند
در خلاء
به انتظار سلامی
به انتظار گرمایی
از امروز
زمین
بدون او روزگار می گذراند
درنگ می کند اما
در تابش پرتو آفتاب
کودکانه
عریان
در آفتابی رنجور
با ریشه هایی بریده
و جای خالی بزرگی
در خاطره اش
نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت
نوشته ی زیر ترجمه ی آزادی است از شعر شاعری که نمی شناسمش
اما حرفهایش را...
تقدیم به هم وطنانم که چون پروانه ها بال گشودند و ...
گریه کن
در من گریه کن
بی مانند ترین!
اینجا دیگر آزادی
آزادی که اشک بریزی
آزادی که فریاد بزنی
آزادی که عاشق باشی
بر عشقی این چنین دردناک
تو در من زندگی می کنی
در آرامش و صلح
می دانم که دیگر نمی توانی
از حرکت بازایستی
درست مثل دریا!
دیگر
هرگز
نمی توانی قلبم را بشکنی
گریه کن
در من گریه کن
بی مانندترین!
اینجا دیگر آزادی
و از هر ستم و ستمگری
که بخواهد زیستن دوباره ات را از من بگیرد
در امان خواهی بود
دیگر جهنم برادرکشی را به چشم نخواهی دید
تو در من زندگی می کنی
در آرامش و صلح
بی مانندترین!
هر روز که می گذرد
یادت در وجودم بیشتر ریشه می دواند
و پیوند اراده ات با اراده ام
چون زنجیری
ناگسستنی تر می شود
گریه کن
در من گریه کن
بی مانندترینم!
اینجا دیگر آزادی
تو در وجود من زندگی می کنی
در آرامش و صلح ...
نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

متولد بهار 64 هستم.
یازدهم اردی بهشت!
ادبیات انگلیسی خوندم و عاشق ادبیات فارسی ام! نه! عاشق ادبیاتم و معتقدم ادبیات هر سرزمینی رو با شعرش میشه شناخت. سعی می کنم هر پست راجع به شاعری باشه و چند تا از بهترین اشعارش. اشعاری که می خوانید ترجمه ی خودم است. و اگر غیر از این بود حتما به آن اشاره خواهم کرد.
فهرست اصلی
دوستان
سالهای تا کنون (عبدالجبار کاکایی)
شباهنگ
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
واران (جلیل صفر بیگی)
طعم گس خورشید
آرش شفاعی
بهار اندام (علیرضا بدیع)
تازه های ادبی
باران نوامبر (سيما رحيمي)
مهدي فرجي
آرین شعر
پرویز بیگی
محمد كاظم كاظمي
شعر جوان
بهشت شاعرانه ها
وبلاگ شعر م. آرمان
یکی مثل خودم
نطع نمك (كاظم رستمي)
شاعرانه ها (دكتر سيامك بهرام پرور)
حالا تو (فریبا یوسفی)
اسپيرچو (سيد علي ميرافضلي)
نگاه تازه (ستار سلطانیان)
پل خواب (محمدرضا عبدالملكيان)
گروس عبدالملكيان
آسمانش را... (امیر)
ترنم (اسماعیل امینی)
سيد ابوطالب مظفري
اتاق 203 (امیر مرزبان)
دوات
اثر
جن وپری
زني كه دوست مي دارم
شلاقهاي ادبي
یوسف قلیچ پور
بوسه بارانی
رقص دریا
هم گریه
شعر معاصر (علی مرادی)
مهدی علمی نیا
بیراهه (علی اسداللهی)
مرباي مربع
باساك (عباس قبادي)
آیینه داران آفتاب
طلوع عشق (آزاده دواچی)
لیلا کردبچه
انگشتان کشیده ام (سمانه عابدینی)
دانوش
هشتاد (ادبیات جوانان ایران)
گروه هنری سایه (ابراهیم گله دار زاده)
صداي آبرنگها (حبيب الله بخشوده)
سلام همسايه هاي 5 (رضا تهراني)
دور دست (صادق دادكريمي)
غير قابل پرنده ( علي ثابت قدم)
يغما گلرويي
شعرهايم
كو
آتي بان
كه زندان مرا بارو مباد
پايگاه ادبي خزه
بی ایوان
ميثم رياحي
سرزمین کوچکم (روح الله احمدی)
مجله ي ادبي پياده رو
نا کجا آباد
سرزمین شعر
عاشقانه برایت می نویسم
دختر شب های شیشه ای
جابر ترمک
زورق شکسته
شمعدانی (عاطفه صرفه جو)
تا آخر دنیا برایت می نویسم (علیرضا بهرامی)
عروسک خواب آلود (زینب)
نگاه تازه (زهرا محمدپور)
ترجمه شعر - ترجمه نمایشنامه
کسی سر بر نیارد کرد..
سرزمین عشق ها
كاشانه (سجاد نمازي)
يك ساحل پر از شعر
شعر من (پرویز بابایی)
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
فروردین 1390
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY