تبليغاتX
شاعر نیستم اما...


شاعر نیستم اما...


اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود...

 

 

 

ای روزگار!

او نمی تواند بمیرد

ای خورشید!

مادام که عادلانه می تابی

در آسمانی این چنین شگرف

و این چنین آرام افول می کنی

 

او نمی تواند ترکت کند

مادام که باد با طراوت از جانب غرب می­وزد

و بر پیشانی جوانی­اش

نور شادمانی تو می تابد

برخیز مَرد!

برخیز

پرتو غروبی طلایی

بر دریاچه ی گرم و روشن سوسو می زند

و تو را از خوابی خوش بیدار می­کند

 

در کنار تو

روی زانوانم

عزیزترینم

دعا می کنم

که کاش در عبورت از دریای جاودانگی

ساعتی درنگ می کردی

 

صدای خروش خیزاب­های عظیمش را شنیدم

دیدم  که در بلندی به کف بدل می شوند

اما هیچ منظری از کرانه های دور دست

چشمان نگرانم را آرامش نبخشید

 

آنچه را تحمیل می کنند باور مکن

از بهشتی که آن دورها محصور کرده اند

برگرد

از آن موجهای پر جوش و خروش

به سرزمین مادری­ات برگرد

 

 

 

این مرگ نیست

درد است

که در سینه ات به کشمکش است

نه! جان بگیر

برخیز مَرد!

دوباره برخیز

نمی­گذارم بیارامی

 

نگاهی طولانی

آن زخم سرزنشم می کند

برای اندوهی که تاب تحملش نیست

نمای صامتی از رنج

مرا وا می­دارد

تا نیایش بی­فرجام را از سر گیرم:

 

در نگاهی ناگهان

سنگینی این شوریدگی

می­گذرد و دور می­شود

دیگر نشانی از سوگواری نیست

که روحم را در آن روز هراس­انگیز

به شورش وادارد

 

خورشید مطبوع

رنگ پریده

غروب می­کند

غرق می­شود

تا گرگ و میش نسیم را آرامش بخشد

شبنم­های تابستانی به نرمی فرو می­چکند

و دره

جنگل­زار

و درختان ساکت را

نمناک می­کند

 

بعد چشمانش

خسته شد

و زیر خوابی همیشگی سنگینی کرد

و مردمکانش

مغموم­تر

ابری

آن چنان که گویی

می­باریدند

 

اما نباریدند

اما عوض نشدند

هرگز تکانی نخوردند

هرگز بسته نشدند

هنوز نگرانند

هنوز دامنه­ای ندارند

پلک­ها نمی­پِلِکند

و حتی هنوز نمی­آرمند

 

پس می دانم که داشت جان می­داد

خمیده بود

با ضعف سرش را بالا گرفت

نفسی نمی­کشید

آهی نمی­کشید

پس دانستم که مرده است...

 

 

 

شاعر: امیلی برونته

مترجم: بهاره جهاندوست

منبع: سایت ادبی هشتاد

 

 

                                                                                                


نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

کاری به کار عشق ندارم...

خانم کارولین الیزابت سارا نورتون 28 مارس 1808 در لندن متولد شد. در سال 1827 با جورج نورتون ازدواج کرد. جورج نورتون در سال 1875 درگذشت. کارولین  سه ماه بعد از ازدواج دومش با یک تاریخ نویس در 15 جون 1877 درگذشت. . وی یکی از معروف­ترین فمینیست­ها و نویسنده­های قرن نوزدهم انگلستان به شمار می­رود. وی در زمینه­ی رمان، شعر و نمایشنامه آثار متعددی از خود بر جای گذاشته است.

 

 

 

 

I Do Not Love Thee

By Caroline Elizabeth Sarah Norton

 

دوستت ندارم

نه!

دوستت ندارم

و هنوز

وقتی که نیستی

غمگینم

و رشک می برم

حتی به آسمان آبیِ سرپناهت

که ستارگان خاموشش

شاید تو را ببینند و شادمان شوند

 

دوستت ندارم

و هنوز

نمی‌دانم چرا

اگرچه هنوز هم

برای من بهترینی

در تنهایی‌ام آه می‌کشم

گهگاه

چرا که آنان که دوست‌شان دارم

هیچ‌کدام

به تو نمی‌مانند

 

دوستت ندارم

و هنوز

بیزارم از صداها

از روزی که رفته‌ای

(اگرچه با من مهربانی می‌کنند)

که مدام طنینِ صدایی را می‌شکنند

صدایی از تو

که از کنارم می‌گذرد

 

دوستت ندارم

و هنوز

چشم‌هایت که سخن می‌گویند

با آن آبیِ عمیق، روشن و معنادارشان

طلوع می‌کنند

در میان من و بهشتِ نیمه‌شب

نیستند همسانِ هیچ چشمی که تا به حال دیده‌ام

 

می‌دانم که دوستت ندارم

و هنوز

افسوس

دیگران

به قلب بی‌ریای من

دشوار

تکیه می‌کنند

و من

هرگاه که به آنان لبخند می‌زنم

از کنارم می‌گذرند

چراکه مرا می‌بینند

که چشم می‌دوزم

به هرکجا که تو باشی.

 

 

 

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: دوشنبه سی ام شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

و عشق صدای فاصله هاست...

 

 

 

 Leonard Norman Cohen ، نویسنده، شاعر، ترانه سرا، خواننده و موسیقی دان، 21 سپتامبر 1934 در کانادا متولد شد. اولین مجموعه اشعارش در سال 1959 و اولین رمانش در سال 1963 به چاپ رسید. موسیقی اش هنوز هم در میان چهار نسل از طرفدارانش شور می آفریند.

Dance Me To The End Of Love   یکی از محبوب­ترین ترانه­ها و آهنگ­های لئونارد است.

ترجمه­ی این ترانه را تقدیم می­کنم به دوست خوبم پدیده، به خاطر مهربانی­اش:

 

 

 

با زیبایی­ات برقصان مرا

با نوایی آتشین

در میانه­ی ترس برقصان مرا

تا امنیت را دریابم

چون شاخه­ی زیتونی از جای بر کن مرا

و کبوتروار به خانه ام ببر

تا آخر عشق برقصان مرا

 

آه! بگذار زیبایی­ات را نظاره کنم

آن هنگام که شاهدان رفته اند

بگذار احساست کنم

مادام که در حرکتی

چون سرزمینی کهن

به آرامی نشانم بده

مرزهایت را

که دست و پایم را بسته­اند

تا آخر عشق برقصان مرا

 

تا پیوند برقصان مرا

برقصان و برقصان

پرمهر و دیرپای

برقصان مرا

برقصان

این ما هستیم

من و تو

پوشیده از عشق

این ما هستیم

من وتو

در فراز

تا آخر عشق برقصان مرا

 

برقصان مرا

تا کودکانی که زاده می شوند

برقصان مرا

در میان پرده هایی

که بوسه هامان نخ نمایشان کرده اند

حالا

پرده­ای بیاویز

از پناه

اگرچه نخها همه

پاره شده­اند

تا آخر عشق برقصان مرا

 

با زیبایی ات برقصان مرا

با نوایی آتشین

در میانه ی ترس برقصان مرا

تا امنیت را دریابم

نوازشم کن

با دستان برهنه­ات

با دستکش­ها­یت حتی

تا آخر عشق آخر برقصان مرا

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.  دوباره قالب را عوض کردم!

                                                                                                                                        

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: جمعه ششم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

و رفت تا لب هیچ...
تد هیوز در سال ۱۹۳۰ در یورکشایر انگلستان متولد شد. در دهه ی ۱۹۵۰ به دانشگاه کمبریج رفت و همانجا بود که در سال ۱۹۵۶ با سیلویا پلات شاعر آمریکایی آشنا شد و چند وقت بعد هم با او ازدواج کرد. ثمره ی این ازدواج یک دختر و یک پسر بود. با اینکه این زندگی مشترک خوب پیش می رفت بعد از گذشت چند سال تد و سیلویا در سال ۱۹۶۲ از هم جدا شدند. سیلویا در سال ۱۹۶۳ خودکشی کرد. هر چند همه تد را مسٔول مرگ سیلویا می دانستند او بیش از ۳۰ سال سکوت کرد و حرفی از این موضوع نزد. تا اینکه در سال ۱۹۹۸ چند ماه قبل از مرگش مجموعه ای را به چاپ رساند با نام نامه های تولد. مجموعه ی این ۸۸ شعر بهترین و روشنترین پاسخ تد در مقابل سوالهای مربوط به زندگی زناشویی وی و خودکشی همسرش بود.

تد هیوز در ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸ به دلیل ابتلا به سرطان درگذشت.

 

 

یکی از اشعار وی با نام The Day He Died را ترجمه کرده ام که تقدیمش می کنم به شما و همه ی هماوران سرزنده ای که خاطره شان بر زمین زنده خواهد ماند.

 

روزی که او مرد

 

لطیف ترین روز سال نو بود

اولین درخشش بهاری حقیقی

اولین روز اعتماد خورشید

 

دیروز بود انگار

دیشب

یخبندانی بی موقع

به سختی همه ی زمستانها

ستارگان

در بستر آسمانی سخت

بلاتکلیف تاب می خوردند

امروز

روز عشاق است

 

زمین

خشک و برشته

دانه های برف

پیاپی بر آن ضربه می کوبند

خش خش خاشاک به هوا بلند می شود

کبوتران

تند و تیز

صدایشان در هم می آمیزد

تا سوزش سرما را بسوزانند

کلاغها قار قار می کنند

شلخته

و آزادی شان را در هم می شکنند

 

هماورانی که  شاد بودند و سرزنده

حیران و مبهوتند

به زبان دیگری سخن می گویند

با هم رفته بودند

به میدانی هراس آور

و اکنون

بدون او باز گشته بودند

مردمان نیک گمان

با کوله باری از یخ

ایستاده اند

در خلاء

به انتظار سلامی

به انتظار گرمایی

 

از امروز

زمین

بدون او روزگار می گذراند

درنگ می کند اما

در تابش پرتو آفتاب

کودکانه

عریان

در آفتابی رنجور

با ریشه هایی بریده

و جای خالی بزرگی

در خاطره اش

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند می میرند...
نوشته ی زیر ترجمه ی آزادی است از شعر شاعری که نمی شناسمش

اما حرفهایش را...

 

 

تقدیم به هم وطنانم که چون پروانه ها بال گشودند و ...

 

 

گریه کن

در من گریه کن

بی مانند ترین!

اینجا دیگر آزادی

آزادی که اشک بریزی

آزادی که فریاد بزنی

آزادی که عاشق باشی

بر عشقی این چنین دردناک

تو در من زندگی می کنی

در آرامش و صلح

می دانم که دیگر نمی توانی

از حرکت بازایستی

درست مثل دریا!

دیگر

هرگز

نمی توانی قلبم را بشکنی

 

گریه کن

در من گریه کن

بی مانندترین!

اینجا دیگر آزادی

و از هر ستم و ستمگری 

که بخواهد زیستن دوباره ات را از من بگیرد

در امان خواهی بود

دیگر جهنم برادرکشی را به چشم نخواهی دید

تو در من زندگی می کنی

در آرامش و صلح

 

بی مانندترین!

هر روز که می گذرد

یادت در وجودم بیشتر ریشه می دواند

و پیوند اراده ات با اراده ام

چون زنجیری

ناگسستنی تر می شود

گریه کن

در من گریه کن

بی مانندترینم!

اینجا دیگر آزادی

تو در وجود من زندگی می کنی

در آرامش و صلح ...

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

روز پدر
 تقدیم به پدرم: 

 

 

 

قهرمان من

 

 

عشق را در چشمانش می جویم

عشقی خدایی

عشقی بی دریغ

 

به یاد می آورم

بارها

او کنار من ایستاده است

و با توان و افتخار ی  شکوهمند

دستم را گرفته و

مرا قدرت بخشیده

 

صدایش

همیشه مطمئن

همیشه محکم

همچنان مهربان

 

کلامش

همیشه صبورانه

همیشه پر مهر

همیشه غمخوار

 

توان و قدرت دستانش

آنچنان اطمینان بخش است

که می دانم

با بودنش

تحمل همه چیز را دارم

 

درست است

 تنی چند

بینش و بصیرتم می بخشند

با این حال

سرچشمه ی استواریم اوست

او بزرگترین مردان است

گرچه نسب و مقامی شاهانه ندارد

 

او

مردی است

یادآور ابهت

           شرافت

              استقامت

خوبی اش

بی نظیر و ستودنی است

بزرگ است

بزرگتر از هر مردی که می شناسمش:

پدرم

همراهم

یارم

قهرمانم

 

 

 Debbie Hinton Young

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

ساموئل تيلور كالريج (1772-1834) شاعر رمانتيك انگليسي يكي از موسسان جنبش رمانتيسيسم در انگلستان به شمار مي رود.

 

در 1797 كالريج از دوستان صميمي و نزديك ويليام وردزورث William Wordsworth شد و سال بعد در 25 سالگي به همراه وي مجموعه اي با نام "نواهاي عاميانه" را منتشر كرد كه مجموعه اي بود از اشعاري با واژگان و مفاهيم ملموس براي هر خواننده و به دور از تصنع و تكلف.

ترجمه ی یکی از اشعارش را به شما دوستانم تقدیم می کنم که عاشقید و عاشقانه زندگی می کنید:

 

 

 

پرسیده ای پرندگان چه می گویند؟

گنجشک و کبوتر

سهره و توکا

می گویند

عاشقم من

عاشق

در زمستان خاموشند

باد به شدت می وزد

چه می گوید؟

نمی دانم

اما بلند و رسا می خواند

برگهای سبز

شکوفه ها

هوای گرم آفتابی

آواز خوانی

و عاشقی

دوباره

همه به هم می رسند

چکاوک اما

لبریز است از عشق و شادمانی

زمین سبز زیر بالهایش

آسمان آبی بالای سرش

و او می خواند  می خواند می خواند:

بر عشق عاشقم

و عشق بر من عاشق

 

 

 

Samuel Taylor Coleridge

(۱۸۳۴-۱۷۷۲)

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

خدا حافظ
آمدم
چون غریبه ای
و حالا
چون غریبه ای
می روم
روزی
گلهای اردیبهشت
به پیشوازم آمدند
دخترکی از عشق سخن می گفت
و مادرش از وفاداری
حالا
همه جا
دلگیر است و جانفرسا
گذرگاه ها پوشیده است از برف

زمان عزیمت
به انتخاب من نیست
در این تاریکی
با سایه ی ماه در کنارم
باید راهم را
تنها پیدا کنم
در سپیدی برف
جای پایی را می جویم
از دنیای وحش

چرا باید دل دل کنم در نرفتن؟
چقدر دلیل بیاورم تا رهایم کنند؟
بگذار سگ های شکاری سرگردان
بیرون خانه ی ارباب هاشان
زوزه بکشند و پارس کنند
"عشق" عاشقی است سرگردان
از منزلی به منزل دیگر
گویی
خدا چنین اراده کرده است

عزیزترینم
خداحافظ
آهسته گام برمی دارم
در را به آرامی می بندم تا خوابت آشفته نشود
و دو واژه بر روی در خانه می نویسم
"شب بخیر"
تا بدانی
به تو می اندیشیدم

Wilhelm Müller

۱۸۲۷-۱۷۹۴

 

---------------------------------------------------------------------------

پ.ن.  این وداع را با یاد حضرت فاطمه(س) ترجمه کردم. بانویی که کسی پی به عشقش نبرد. و او آرام و بی صدا رفت. تا خواب عهد شکنان را بر هم نزند.

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀

روز جهانی مادر

خانم کریستینا جورجینا روستی (۱۸۳۰-۱۸۹۴) Christina Georgina Rossetti  در لندن متولد شد. پدرش Gabriele Rossetti شاعر بود و هر چهار فرزندش نویسنده و شاعر شدند. کریستینا خواندن و نوشتن را نزد مادرش آموخت و اولین نوشته هایش را در سال 1842 به مادرش تقدیم کرد. غزل زیر نیز ترجمه ی یکی از غزل های عاشقانه اش است که به مادرش تقدیم شده و من کوچکترین نیز ترجمه ی این غزل را به مادرم تقدیم می کنم. هدیه ای ناقابل به مناسبت روز جهانی مادر برای مهربانی و بی همتایی اش:

 

غزل ها لبریز عشقند

و دفترم لبریز غزل

و حالا

اینجا

غزلی دیگر

غزلی عاشقانه

از من

به او که قلبش مأمن قلب من است

به اولین عشقم

مادرم

که روی زانوهایش

بهانه گرفتم و

راه و رسم عاشقی آموختم

او که خدمتش برایم نیک نامی به ارمغان می آورد

هر راهی که می روم و باز می گردم

اوست که ستاره ی راهنمای من است

مادر!

دوستم داری و دوستت دارم

پس با شعرم

تاجی از گل بافته ام

تا نام پر افتخارت را

بر تخت شاهی بنشانم

در وجود تو

حتی گذشت سالیان

شعله ی عشق را خاموش نخواهد کرد

شعله ای که درخشش مقدسش

مطیع هیچ قانونی نیست

نه قانون زمان

نه تغییرات

نه زندگی فانی

و نه مرگ

 

-----------------------------------------------------------------------------

پانوشت: بخشهایی از ترجمه به پیشنهاد دوستان عزیزم تغییر کرد. با تشکر از این عزیزان همچنان نیازمند نظرات شما هستم.

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀

بهار رو دوست دارم
چون تولد زمینه
و تولد من!
تولد رو دوست دارم
چون یه تلنگره
تا یادم بیاره کی هستم
کجا هستم
کجا دارم میرم
24 بهار رو گذروندم
اما
هنوز هم عاشق کودکی ام
هنوز هم دنیای آدم بزرگها برایم مثل بازی است.
هنوز هم دوستانم را با دنیا عوض نمی کنم
هنوز هم زود گریه ام می گیرد.
هنوز هم گریه که می کنم پیشانی ام سرخ می شود.
سر دردتان ندهم:
هنوز همانم!

شعر زیر از   Joyce Sutphen تقدیم به شما:

 

تقاطع

نیمه ی دوم زندگی ام سیاه خواهد بود
بر لایه ی سپیدِ ماه پریده رنگ
نیمه ی دوم زندگی ام آب خواهد بود
بر زمین تشنه و ترک خورده ی این سال های کویری
این بار پایم را که بر زمین بگذارم
دست کم دو زبان می دانم
دوستانم را می شناسم
برای هر مراسمی
لباس ویژه ای می پوشم
و موهایم به رنگی خواهد بود
که دوستش دارم
همه همان تولد پیشین را جشن خواهند گرفت
سالها را طبق معمول همیشه می شمارند
اما من
دوباره می شمرم
از همین آغاز
از همین رد پای آرزوهایم

نیمه ی دوم زندگی ام تند و چابک خواهم بود
از حصار های خم شده خواهم گذشت
حاشیه ی شنی یک جاده
راه آسفالت شده
و جاده ای بی انتها
که مرا به سوی خویش می خواند


نیمه دوم زندگی ام
چشمهایم باز باز خواهد بود
انگشتانم شن ها و سنگ ریزه ها را به هم می زند
دستانم رها شده بی هیچ قیدی
و پاهایم آزاد و سرگردان
هر شب
رویاهای جدیدی خواهم داشت
و پرده ها هرگز کشیده نخواهند شد
دسته کلیدهایم را به درون چاهی می اندازم
و نامه های قدیمی را می سوزانم


نیمه ی دوم زندگی ام
همچون یخی خواهد بود
بر روی رودخانه
می شکند
باران
همه جا را خیس خواهد کرد
و دستی
آتشی بر می افروزد
که دودش
بالا می رود
هماره

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀