تبليغاتX
شاعر نیستم اما...
 

به خاطر دوستیهامان




شعری هست از رابرت فراست که خیلی دوستش دارم. آنچه می خوانید ترجمه ایست از همان شعر. 

ترجمه را -با تمام کم و کاستی هایش - به دوستانی تقدیم می کنم که دوستیشان را دوست دارم و امیدوارم هیچ دستی -هرگز - میانمان دیواری نسازد. مهدی، حامد، یلدا و سامان.

 

با سپاس از مهدی جبرکش و دکتر سلامی عزیز که اولین خواننده های آن بودند.

 

 

دیوار سازی

 

یه چیزی هست که آدمیزاد دل خوشی از دیوار نداره

انگاری زمین یخ زده زیرش باد می کنه

تخته سنگا رو هم سوار می شن و رو سر خورشید خراب می شن

فاصله میسازه

فاصله ای که میشد به جاش دونفر شونه به شونه ی هم راه برن

حالا شکارچیا حسابشون جداست

هر جا برن سنگ رو سنگ بند نمی شه

تا خرگوشا رو از تو کمین بکشن بیرون

تا سگای واق واقو خوششون بیاد

باید پشتتون راه افتاد و از نو ساخت

اما حرف من سرِ فاصله هاست

هیچ کس تا حالا ندیده یا نشنیده کسی راست و ریسشون کنه

حتی تو بهار، تو فصل ساختن، اون فاصله ها هستن

به همسایه م گفتم بریم اون ور تپه ها

روزی که همو دیدیم راه افتادیم تو یه خط و جلو رفتیم

یه بار دیگه بین خودمون دیوار ساختیم

همین طور که جلو می ریم حواسمون به دیواره هم هست

به همه ی اون تخته سنگایی که رو هم بند شدن

بعضیاشون لق می خورن

بعضیا هم عین توپ گردن

باید یه وردی بخونیم تا سرجاشون بمونن:

"تا وقتی ما پشتمون به همه سر جات بمون!"

بابت سوار کردن این سنگا رو هم انگشتامون زبر و زخم شده ن

خب، اینم یه جور بازیه

هر کی یه طرف، شاید کمی جدی تر

ولی موضوع اینه که ما نیازی به دیوار نداریم

دور و برِ اون پر از کاج و صنوبره و من یه باغ سیب دارم

درختای سیب من که راه نمی افتن برن

نمی رن کاجایی که افتادن زیر درختا رو بخورن

اینو بهش گفتم

اون فقط می گه

«همسایه از پشت پرچینه که خوبه»

بهار، شیطنتم گل می کنه

می گم شاید بتونم سرِ عقل بیارمش

خب چرا از پشت پرچین؟ اصلا هم اینطور نیست

اگه گاو داشتیم یه چیزی

ما که گاو نداریم

قبل از اینکه دیوار رو بسازیم می خوام اینو بدونم

مگه اینور و اونور دیوار چه خبره؟

یا جلو کی باید از خودم دفاع کنم با این دیوار؟

یه چیزی هست که آدمیزاد دل خوشی از دیوار نداره

چیزی که می خواد دیوار رو خرابش کنه

اون می گه جن میاد

من که اینطور فکر نمی کنم

یعنی بهتره بهش فکر نکنم

اون واسه خودش میگه

دارم می بینمش

یه سنگ میاره و رو یه سنگ دیگه محکم سوارش می کنه

دستاش مسلّحه

مثل وحشی های عصر حجر

انگاری داره تو تاریکی راه می ره

نه میون درختا، سایه ی درختا هست فقط

اون از حرف پدرش کوتاه نمیاد

خوش داره مثل اون فکر کنه

دوباره می گه

«همسایگی از پشت پرچینه که خوبه»


Mending Wall by Robert Frost
Something there is that doesn't love a wall,
That sends the frozen-ground-swell under it,
And spills the upper boulders in the sun;
And makes gaps even two can pass abreast.
The work of hunters is another thing:
I have come after them and made repair
Where they have left not one stone on a stone,
But they would have the rabbit out of hiding,
To please the yelping dogs. The gaps I mean,
No one has seen them made or heard them made,
But at spring mending-time we find them there.
I let my neighbor know beyond the hill;
And on a day we meet to walk the line
And set the wall between us once again.
We keep the wall between us as we go.
To each the boulders that have fallen to each.
And some are loaves and some so nearly balls
We have to use a spell to make them balance:
'Stay where you are until our backs are turned!'
We wear our fingers rough with handling them.
Oh, just another kind of outdoor game,
One on a side. It comes to little more:
There where it is we do not need the wall:
He is all pine and I am apple orchard.
My apple trees will never get across
And eat the cones under his pines, I tell him.
He only says, 'Good fences make good neighbors.'
Spring is the mischief in me, and I wonder
If I could put a notion in his head:
'Why do they make good neighbors? Isn't it
Where there are cows? But here there are no cows.
Before I built a wall I'd ask to know
What I was walling in or walling out,
And to whom I was like to give offense.
Something there is that doesn't love a wall,
That wants it down.' I could say 'Elves' to him,
But it's not elves exactly, and I'd rather
He said it for himself. I see him there
Bringing a stone grasped firmly by the top
In each hand, like an old-stone savage armed.
He moves in darkness as it seems to me,
Not of woods only and the shade of trees.
He will not go behind his father's saying,
And he likes having thought of it so well
He says again, 'Good fences make good neighbors.'

 

Robert Lee Frost (March 26, 1874 – January 29, 1963)


 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت


مرا که تنها گذاشت...

سلام!

می دونم زودتر از اینا باید می اومدم ولی خب نشد! می دونم رسم ادب بود که دست کم جواب مهربونیتون رو بدم ولی خب نشد! به هر حال اومدم به بهونه ی بهار و باران... و با ترجمه ی شعر کوتاهی از ویلیام بلیک. منتظر نقدتون هستم.

 

 

 

عشقت را

هرگز

بر زبان میاور

عشق

بازگو شدن نخواهد

چرا که چون نسیمی می وزد

آرام، نا دیدنی

 

 

من عشقم را بر زبان آوردم

بر زبان آوردم

تمامیِ دلبستگی ام را بر زبان آوردم؛

لرزان

سرد

با هراسی سترگ

آه ... ترکم کرد

 

 

مرا که تنها گذاشت

به چشم بر هم زدنی

رهگذاری سر رسید

به او پیوست

آرام، نا دیدنی

امّا بی انکار

 

 ..................................................

 

Never Seek to Tell thy Love

by William Blake

William Blake

Never seek to tell thy love

Love that never told can be;

For the gentle wind does move

Silently, invisibly.

 

I told my love, I told my love,

I told her all my heart,

Trembling, cold, in ghastly fears—

Ah, she doth depart.

 

Soon as she was gone from me

A traveller came by

Silently, invisibly—

O, was no deny.

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه دوازدهم فروردین 1390 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت


راه من

نوشته ی زیر ترجمه ی یکی از ترانه های Frank Sinatra   است. حس خیلی خوبی به من داد درروزهایی که به یادم می آورند ۲۵ سالگی ام دارد تمام می شود و هنوز هم که هنوز است لجبازم و راه راهِ خودم است! 

 

همینه دیگه

این آخرشه

این که جلومه

پرده ی  آخره

ببین رفیق

راستشو بخوای

برات می­گم روزگارمو

که بهش ایمان دارم

زندگیمو پُر زندگی کردم

هر پیچ و خمشو رفتم

و از همه ی اینا مهم­ تر

مهم تر از همه چی

راه خودمو رفتم

 

نه اینکه گاف ندادم

دادم

اما خب

نمی ارزه آدم بهش فکر کنه

کارایی رو کردم

که باید می کردم

دِلو زدم به دریا

بی گرفت و گیر

تو تمام راه

واسه هر قدمش

واسه هر دوره ش

حساب کتاب داشتم

و از همه ی اینا مهم تر

مهم تر از همه چی

راه خودمو رفتم

 

آره خب

مطمئنم که می دونی

وقتایی هم بوده که

لقمه ی گنده تر از دهنم برداشتم

با همه ی اینا

اگرم شک داشتم

بازم لقمه گندهه رو پس نزدم

خوردم و بالا آوردم

 

عاشق شدم

خندیدم

گریه کردم

یه چیزایی به دست آوردم

بعضی وقتا هم از دست دادم

و حالا که دیگه چشمه ی اشکم خشک شده

همه­شون واسم جالبن

به این فکر می کنم

که با همه­شون حال کردم

و بذار بگم

بی خجالت

ابدا

ابدا

خجالت مجالت سرم نمی شه

من راه خودمو رفتم

 

مگه آدم چیه؟

چی داره مگه؟

اگه خودش نباشه

هیچی نیست

حرفی رو باید بزنه

که احساسش کرده

نه اینکه بلغور کنه

حرفای خاک بر سریِ بقیه رو

آمارش معلومه:

من

همه رو به جون خریدم و

راه خودمو رفتم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.   لینک متن اصلی ترانه

http://www.lyricsfreak.com/f/frank+sinatra/my+way_20056378.html


 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


درست است که مدتی نبودم و باید دست پر می آمدم. اما هر چه کردم دست و دلم به ترجمه نرفت. این روزها این شعر شاملوی بزرگ لحظه ای تنهایم نمی گذارد. تقدیم به شما و همه ی آن ها که "عاشق ترین زنده گان بوده اند..."

خدا کند سالی که می آید سال اشک نباشد.

 

سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.

سال ِ پست

 

 

سال ِ درد

 

 

سال ِ عزا

سال ِ اشک ِ پوري
سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ کبيسه...


      ۲


زنده‌گي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست
چرا که ياران ِ گم‌شده آزادند
آزاد و پاک...

       ۳


من عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
که مي‌گويد «ماءيوس نباش»؟ ــ
من اميدم را در ياءس يافتم
مهتاب‌ام را در شب
عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر مي‌شدم
گُر گرفتم.


زنده‌گي با من کينه داشت
من به زنده‌گي لب‌خند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زنده‌گي، سياهي نيست
چرا که خاک، خوب است.




من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
و سال ِ بد دررسيد:
سال ِ اشک ِ پوري، سال ِ خون
ِ مرتضا
سال ِ تاريکي.
و من ستاره‌ام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شکوفه کردم.


تو خوبي
و اين همه‌ي ِ اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گريسته‌ام
و اين بار راست مي‌گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشک ِ من نخستين لب‌خندم بود.


     ۴


تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همه‌ي ِ حرف‌هاي‌ام شعر شد
سبک شد.
عقده‌هاي‌ام شعر شد همه‌ي ِ سنگيني‌ها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را
خواند
به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبي‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبي‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگ‌ترين ِ اقرارهاست. ــ
من به اقرارهاي‌ام نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لب‌خند زدي و من برخاستم.


۵


دل‌ام مي‌خواهد خوب باشم
دل‌ام مي‌خواهد تو باشم و براي ِ همين راست مي‌گويم


نگاه کن:
با من بمان!


 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت


انسان دشواری وظیفه است

 

 

 

 

امروز روز تولد کسی است که در هر لحظه ی حضورش عاشقانه ها متولد می شوند. کسی که این روزها همه ی ویژگی های خوب آدمهای خوب را در وجودش می بینم؛ صبر، استقامت، شجاعت، جسارت، و صداقت.  مردی با قلبی بزرگ و روحی بزرگ تر؛ مردی که بسیار از او آموخته ام؛ محمد رحمانیان.

این شعر را به بهانه ی زادروزش ترجمه کرده ام. شعر را خیلی دوست دارم و سعی کردم خوب ترجمه اش کنم!

 

 

My heart leaps up

 

My heart leaps up when I behold

A rainbow in the sky:

So was it when my life began;

So is it now I am a man

So be it when I shall grow old,

            Or let me die!

The child is father of man;

And I could wish my days to be

Bound each to each by natural piety

 William Wordsworth

April 7, 1770 - April 23, 1850

 

قلبم

در سینه تندتر می تپد

وقتی رنگین کمانی را

در آسمان

به تماشا می نشینم

زندگی را که آغاز کردم

همین گونه بود

امروز که مردی شده ام

همین گونه است

پیر هم که شوم

همین گونه خواهد بود

و بگذار بمیرم

اگر جز این است

 

کودک پدر انسان است

و آرزو می کنم

روزهایم

یک به یک

با قداست طبیعت

عجین شود

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 8:2 موضوع | لینک ثابت


اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود...

 

 

 

ای روزگار!

او نمی تواند بمیرد

ای خورشید!

مادام که عادلانه می تابی

در آسمانی این چنین شگرف

و این چنین آرام افول می کنی

 

او نمی تواند ترکت کند

مادام که باد با طراوت از جانب غرب می­وزد

و بر پیشانی جوانی­اش

نور شادمانی تو می تابد

برخیز مَرد!

برخیز

پرتو غروبی طلایی

بر دریاچه ی گرم و روشن سوسو می زند

و تو را از خوابی خوش بیدار می­کند

 

در کنار تو

روی زانوانم

عزیزترینم

دعا می کنم

که کاش در عبورت از دریای جاودانگی

ساعتی درنگ می کردی

 

صدای خروش خیزاب­های عظیمش را شنیدم

دیدم  که در بلندی به کف بدل می شوند

اما هیچ منظری از کرانه های دور دست

چشمان نگرانم را آرامش نبخشید

 

آنچه را تحمیل می کنند باور مکن

از بهشتی که آن دورها محصور کرده اند

برگرد

از آن موجهای پر جوش و خروش

به سرزمین مادری­ات برگرد

 

 

 

این مرگ نیست

درد است

که در سینه ات به کشمکش است

نه! جان بگیر

برخیز مَرد!

دوباره برخیز

نمی­گذارم بیارامی

 

نگاهی طولانی

آن زخم سرزنشم می کند

برای اندوهی که تاب تحملش نیست

نمای صامتی از رنج

مرا وا می­دارد

تا نیایش بی­فرجام را از سر گیرم:

 

در نگاهی ناگهان

سنگینی این شوریدگی

می­گذرد و دور می­شود

دیگر نشانی از سوگواری نیست

که روحم را در آن روز هراس­انگیز

به شورش وادارد

 

خورشید مطبوع

رنگ پریده

غروب می­کند

غرق می­شود

تا گرگ و میش نسیم را آرامش بخشد

شبنم­های تابستانی به نرمی فرو می­چکند

و دره

جنگل­زار

و درختان ساکت را

نمناک می­کند

 

بعد چشمانش

خسته شد

و زیر خوابی همیشگی سنگینی کرد

و مردمکانش

مغموم­تر

ابری

آن چنان که گویی

می­باریدند

 

اما نباریدند

اما عوض نشدند

هرگز تکانی نخوردند

هرگز بسته نشدند

هنوز نگرانند

هنوز دامنه­ای ندارند

پلک­ها نمی­پِلِکند

و حتی هنوز نمی­آرمند

 

پس می دانم که داشت جان می­داد

خمیده بود

با ضعف سرش را بالا گرفت

نفسی نمی­کشید

آهی نمی­کشید

پس دانستم که مرده است...

 

 

 

شاعر: امیلی برونته

مترجم: بهاره جهاندوست

منبع: سایت ادبی هشتاد

 

 

                                                                                                



 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 15:42 موضوع | لینک ثابت


کاری به کار عشق ندارم...

خانم کارولین الیزابت سارا نورتون 28 مارس 1808 در لندن متولد شد. در سال 1827 با جورج نورتون ازدواج کرد. جورج نورتون در سال 1875 درگذشت. کارولین  سه ماه بعد از ازدواج دومش با یک تاریخ نویس در 15 جون 1877 درگذشت. . وی یکی از معروف­ترین فمینیست­ها و نویسنده­های قرن نوزدهم انگلستان به شمار می­رود. وی در زمینه­ی رمان، شعر و نمایشنامه آثار متعددی از خود بر جای گذاشته است.

 

 

 

 

I Do Not Love Thee

By Caroline Elizabeth Sarah Norton

 

دوستت ندارم

نه!

دوستت ندارم

و هنوز

وقتی که نیستی

غمگینم

و رشک می برم

حتی به آسمان آبیِ سرپناهت

که ستارگان خاموشش

شاید تو را ببینند و شادمان شوند

 

دوستت ندارم

و هنوز

نمی‌دانم چرا

اگرچه هنوز هم

برای من بهترینی

در تنهایی‌ام آه می‌کشم

گهگاه

چرا که آنان که دوست‌شان دارم

هیچ‌کدام

به تو نمی‌مانند

 

دوستت ندارم

و هنوز

بیزارم از صداها

از روزی که رفته‌ای

(اگرچه با من مهربانی می‌کنند)

که مدام طنینِ صدایی را می‌شکنند

صدایی از تو

که از کنارم می‌گذرد

 

دوستت ندارم

و هنوز

چشم‌هایت که سخن می‌گویند

با آن آبیِ عمیق، روشن و معنادارشان

طلوع می‌کنند

در میان من و بهشتِ نیمه‌شب

نیستند همسانِ هیچ چشمی که تا به حال دیده‌ام

 

می‌دانم که دوستت ندارم

و هنوز

افسوس

دیگران

به قلب بی‌ریای من

دشوار

تکیه می‌کنند

و من

هرگاه که به آنان لبخند می‌زنم

از کنارم می‌گذرند

چراکه مرا می‌بینند

که چشم می‌دوزم

به هرکجا که تو باشی.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت


و عشق صدای فاصله هاست...

 

 

 

 Leonard Norman Cohen ، نویسنده، شاعر، ترانه سرا، خواننده و موسیقی دان، 21 سپتامبر 1934 در کانادا متولد شد. اولین مجموعه اشعارش در سال 1959 و اولین رمانش در سال 1963 به چاپ رسید. موسیقی اش هنوز هم در میان چهار نسل از طرفدارانش شور می آفریند.

Dance Me To The End Of Love   یکی از محبوب­ترین ترانه­ها و آهنگ­های لئونارد است.

ترجمه­ی این ترانه را تقدیم می­کنم به دوست خوبم پدیده، به خاطر مهربانی­اش:

 

 

 

با زیبایی­ات برقصان مرا

با نوایی آتشین

در میانه­ی ترس برقصان مرا

تا امنیت را دریابم

چون شاخه­ی زیتونی از جای بر کن مرا

و کبوتروار به خانه ام ببر

تا آخر عشق برقصان مرا

 

آه! بگذار زیبایی­ات را نظاره کنم

آن هنگام که شاهدان رفته اند

بگذار احساست کنم

مادام که در حرکتی

چون سرزمینی کهن

به آرامی نشانم بده

مرزهایت را

که دست و پایم را بسته­اند

تا آخر عشق برقصان مرا

 

تا پیوند برقصان مرا

برقصان و برقصان

پرمهر و دیرپای

برقصان مرا

برقصان

این ما هستیم

من و تو

پوشیده از عشق

این ما هستیم

من وتو

در فراز

تا آخر عشق برقصان مرا

 

برقصان مرا

تا کودکانی که زاده می شوند

برقصان مرا

در میان پرده هایی

که بوسه هامان نخ نمایشان کرده اند

حالا

پرده­ای بیاویز

از پناه

اگرچه نخها همه

پاره شده­اند

تا آخر عشق برقصان مرا

 

با زیبایی ات برقصان مرا

با نوایی آتشین

در میانه ی ترس برقصان مرا

تا امنیت را دریابم

نوازشم کن

با دستان برهنه­ات

با دستکش­ها­یت حتی

تا آخر عشق آخر برقصان مرا

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.  دوباره قالب را عوض کردم!

                                                                                                                                        


 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


و رفت تا لب هیچ...

تد هیوز در سال ۱۹۳۰ در یورکشایر انگلستان متولد شد. در دهه ی ۱۹۵۰ به دانشگاه کمبریج رفت و همانجا بود که در سال ۱۹۵۶ با سیلویا پلات شاعر آمریکایی آشنا شد و چند وقت بعد هم با او ازدواج کرد. ثمره ی این ازدواج یک دختر و یک پسر بود. با اینکه این زندگی مشترک خوب پیش می رفت بعد از گذشت چند سال تد و سیلویا در سال ۱۹۶۲ از هم جدا شدند. سیلویا در سال ۱۹۶۳ خودکشی کرد. هر چند همه تد را مسٔول مرگ سیلویا می دانستند او بیش از ۳۰ سال سکوت کرد و حرفی از این موضوع نزد. تا اینکه در سال ۱۹۹۸ چند ماه قبل از مرگش مجموعه ای را به چاپ رساند با نام نامه های تولد. مجموعه ی این ۸۸ شعر بهترین و روشنترین پاسخ تد در مقابل سوالهای مربوط به زندگی زناشویی وی و خودکشی همسرش بود.

تد هیوز در ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸ به دلیل ابتلا به سرطان درگذشت.

 

 

یکی از اشعار وی با نام The Day He Died را ترجمه کرده ام که تقدیمش می کنم به شما و همه ی هماوران سرزنده ای که خاطره شان بر زمین زنده خواهد ماند.

 

روزی که او مرد

 

لطیف ترین روز سال نو بود

اولین درخشش بهاری حقیقی

اولین روز اعتماد خورشید

 

دیروز بود انگار

دیشب

یخبندانی بی موقع

به سختی همه ی زمستانها

ستارگان

در بستر آسمانی سخت

بلاتکلیف تاب می خوردند

امروز

روز عشاق است

 

زمین

خشک و برشته

دانه های برف

پیاپی بر آن ضربه می کوبند

خش خش خاشاک به هوا بلند می شود

کبوتران

تند و تیز

صدایشان در هم می آمیزد

تا سوزش سرما را بسوزانند

کلاغها قار قار می کنند

شلخته

و آزادی شان را در هم می شکنند

 

هماورانی که  شاد بودند و سرزنده

حیران و مبهوتند

به زبان دیگری سخن می گویند

با هم رفته بودند

به میدانی هراس آور

و اکنون

بدون او باز گشته بودند

مردمان نیک گمان

با کوله باری از یخ

ایستاده اند

در خلاء

به انتظار سلامی

به انتظار گرمایی

 

از امروز

زمین

بدون او روزگار می گذراند

درنگ می کند اما

در تابش پرتو آفتاب

کودکانه

عریان

در آفتابی رنجور

با ریشه هایی بریده

و جای خالی بزرگی

در خاطره اش


 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت


به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند می میرند...

نوشته ی زیر ترجمه ی آزادی است از شعر شاعری که نمی شناسمش

اما حرفهایش را...

 

 

تقدیم به هم وطنانم که چون پروانه ها بال گشودند و ...

 

 

گریه کن

در من گریه کن

بی مانند ترین!

اینجا دیگر آزادی

آزادی که اشک بریزی

آزادی که فریاد بزنی

آزادی که عاشق باشی

بر عشقی این چنین دردناک

تو در من زندگی می کنی

در آرامش و صلح

می دانم که دیگر نمی توانی

از حرکت بازایستی

درست مثل دریا!

دیگر

هرگز

نمی توانی قلبم را بشکنی

 

گریه کن

در من گریه کن

بی مانندترین!

اینجا دیگر آزادی

و از هر ستم و ستمگری 

که بخواهد زیستن دوباره ات را از من بگیرد

در امان خواهی بود

دیگر جهنم برادرکشی را به چشم نخواهی دید

تو در من زندگی می کنی

در آرامش و صلح

 

بی مانندترین!

هر روز که می گذرد

یادت در وجودم بیشتر ریشه می دواند

و پیوند اراده ات با اراده ام

چون زنجیری

ناگسستنی تر می شود

گریه کن

در من گریه کن

بی مانندترینم!

اینجا دیگر آزادی

تو در وجود من زندگی می کنی

در آرامش و صلح ...


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت